گوشه چشمان تو ، آسمان
نازک آرای دلت ، آتشفشان
من درون آن نگاه دلربا ، دیده ام رنگِ کویر ِ بی کران
با دو دست خالی و خشک ِ نفس های دلم
می برم از آن دو مژگانِ سیاه و دلربایت ارمغان
من هر آنچه قدر دانستم کنون ،
عاقبت - افسون کند ، ترس از درونم مارگون
دیده گانم تشنه اند از ناز قشلاق تنت
ای چراغ خانه و کاشانه من ، آبگون
لحظه لحظه شوق لبریز ست از کردار ناهمگون من !
گوشه چشمان تو ، آسمان
مست می سازد مرا رویای رقصت در چمان
شاخه های نو بهار دست تو می رسد تا کهکشان
من 1 رُستن ، همان آوازِ آشوبِ برون زایِ خیالِ خامِ شاد
همان رنگین کمان برگرفته از دو چشم تو ، به خواب
همان روشن ضمیرِ سر سپرده از نهاد تو
همان من !
همان شور و شعف ، روشن
هم آن و هم این -رُستن-
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش